قلب یخی عکس های عاشقانه ღ رمانتیک ღ LOV

وبلاگ عکس عشقولانه رمانتیک و شعرو...













نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 2:38 توسط هستی| |

نقطه
سر خط زندگی
این خط لعنتی را می خواهی چکار؟
وقتی دست تو دست کودکی است
که تنها
کلمات اول خط را زیبا می نویسد
و برای کلمات بعدی دست کوچکش خسته می شود
و

دیگر خودش هم نمی تواند بخواند
برو
بی آنکه حتی بنویسی

 

حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد

و بوسیدنت موکول شده

به تمامی روزهای نیامده..

حالا که هر چه دریا و اقیانوس را

از نقشه جهان پاک کردی

مبادا غرق شوم در رویایت

باید اسمم را

در کتاب گینس ثبت کنم

تا همه بدانند

- یک نفر

با سنگین ترین بار دلتنگی

روی شانه هایش -

تو را دوست میداشت

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آدم هـا می آینـد

زنـدگی می کننـد

می میـرنـد و می رونـد …

امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو

 

جای خالی ات قده خود توست

بزرگ نیست

کوچک هم؛

که نه هجوم و ازدحام اطراف آن را پر می کند

و نه کوچکتر از تو، در آن جای می گیرد.

درست اندازه ی حضور توست..

 

آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه

آدمی می رود امــا نـمی میـرد!

مـی مـــانــد

و نبـودنـش در بـودن ِ تـو

چنـان تـه نـشیـن می شـود

کـه تـــو می میـری

در حالـی کـه زنــده ای …

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر نهال های جنگل
بدانند ،
روزی تن هاشان
دسته ای در دستان
تبر یه دوشان
خواهد شد
مثل من
،
شاید ، هرگز
دل تنگ باران
نشوند .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

برای رسیدن به تو
پا پیش گذاشتم
خودم را قسمت کردم
تو را سهم تمام رویاهایم کردم
انصاف نبود
تو که میدانستی با چه اشتیاقی
خودم را قسمت میکنم
پس چرا
زودتر از تکه تکه شدنم
جوابم نکردی
برای خداحافظی
خیلی دیر بود
خیلی دیر ….

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

روح بیمار طبیعت را – می فهمی
در دیار خشک
در میان سایه های تیره – در زنجیر
مرگ را می بینی
گاه بی تابی
…گاه می خندی

عاشق باران که باشی
در اضطراب شب – به دنبال آغوش امنی می گردی
تا تن نازک تب زده ات را بسپاری به تنش
تا فراموش کنی

عاشق باران که باشی
منتظر می مانی
بر نگاه بی کلام پنجره – چشم می دوزی
شعر می خوانی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگیر و افسرده است
نه سرودی؛ نه سروری
نه هماوازی نه شوری
زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است.
یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است.
این چه آیینی؟ چه قانونی؟ چه تدبیری است؟
من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر
من از این آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر
من سرودی تازه می خواهم
جنبشی؛ شوری؛ نشاطی، نغمه ای، فریادهایی تازه می جویم
من به هر آیین و مسلک کو، کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر
من تو را در سینه امید دیرینسال خواهم کشت
من امید تازه می خواهم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

باید کمک کنی ، کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

پل های امن ِ پشت سرم را شکسته اند

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دور و برم را شکسته اند

گل های قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه ی سفرم را شکسته اند

حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو

با سنگ ِ حرف ِ مُفت ، سرم را شکسته اند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

فقط نگاه کن و بعد هیچ چیز نپرس

به خواب رفتمت از بسته های خالی قرص

به دوست داشتنم بین ِ دوستش داری!

به خواب رفتمت از گریه های تکراری

تماس های کسی ناشناس از خطّ ِ …

به استخوان ِ سرم زیر حرکت ِ مته

که می شود به رگ و پوست، از تو تیغ کشید

که می شود به تو چسبید و بعد جیغ کشید

که می شود وسط ِ وان، دچار فلسفه شد

که زیر آب فرو رفت… واقعا خفه شد!

که مثل من، ته ِ آهنگ ِ «راک» گریه کنی!

جلوی پاش بیفتی به خاک… گریه کنی

که می شود چمدانت شد و مسافر شد

میان دست تو سیگار بود و شاعر شد

که می شود وسط سینه ات مواد کشید

که بعد، زیر پتو رفت و بعد داد کشید…

به چشم های من ِ بی قرار تکیه زد و

به این توهّم دیوانه وار تکیه زد و

که دیر باشم و از چشم هات زود شود

که مته در وسط ِ مغز من، عمود شود!

که هی کشیده شوم، در کشاکشت بکشم

که هرچه بود و نخواهد نبود، دود شود…

قرار بود همین شب قرارمان باشد

که روز خوب تو در انتظارمان باشد

قرار شد که از این مستطیل در بروی

قرار شد به سفرهای دورتر بروی

قرار شد دل من، مُهر ِ روی نامه شود

که در توهّم این دودها ادامه شود

که نیست باشم و از آرزوت هست شوم

عرق بریزم و از تو نخورده مست شوم

که به سلامتی یک شکوفه زیر تگرگ

که به سلامتی گوسفند قبل از مرگ

که به سلامتی جام بعدی و گیجی

که به سلامتی مرگ های تدریجی

که به سلامتی خواب های نیمه تمام

که به سلامتی من… که واقعا تنهام!

که به سلامتی سال های دربدری

که به سلامتی تو که راهی ِ سفری…

صدای گریه ی من پشت سال ها غم بود

صدای مته می آمد که توی مغزم بود

صدای عطر تو که توی خانه ات هستی

صدای گریه ی من در میان بدمستی

صدای گریه ی من توی خنده ی سلاخ!

صدای پرت شدن از سه شنبه ی سوراخ

صدای جر خوردن روی خاطراتی که…

ادامه دادن ِ قلبم به ارتباطی که…

به ارتباط تو با یک خدای تک نفره

به دستگیری تو با مواد منفجره

به ارتباط تو با سوسک های در تختم

که حس کنی چقدَر مثل قبل بدبختم

که ترس دارم از این جنّ داخل کمدم

جنون گرفته ام و مشت می زنم به خودم

دلم گرفته و می خواهمت چه کار کنم؟!

که از خودم که تویی تا کجا فرار کنم؟!

غریبگی ِ تنم در اتاق خوابی که…

به نیمه شب، «اس ام اس»های بی جوابی که…

به عشق توی توهّم… به دود و شک که تویی

به یک ترانه ی غمگین ِ مشترک که تویی

به حسّ تیره ی پشتت به لغزش ِ ناخن

به فال های بد و خوب پشت یک تلفن

فرار می کنم از تو به تو به درد شدن

به گریه های نکرده، به حسّ مرد شدن

فرار می کنم از این سه شنبه ی مسموم

فرار می کنم از یک جواب نامعلوم

سوال کردن ِ من از دلیل هایی که…

فرار می کنم از مستطیل هایی که…

فرار کردن ِ از این چهاردیواری

به یک جهان غم انگیزتر، به بیداری…

دو چشم باز به یک سقف ِ خالی از همه چیز

فقط نگاه کن و هیچ چی نپرس عزیز!

به خواب رفتنم از حسرت ِ هماغوشی ست

که بهترین هدیه، واقعا ً فراموشی ست…

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ .. تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می توانم مایه ی ــ گه گاه ــ دلگرمی شوم

میل میل ِ توست اما بی تو باور کن که من

در هجوم بادهای سخت ، پرپر می شوم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

نقطه
سر خط زندگی
این خط لعنتی را می خواهی چکار؟
وقتی دست تو دست کودکی است
که تنها
کلمات اول خط را زیبا می نویسد
و برای کلمات بعدی دست کوچکش خسته می شود
و

دیگر خودش هم نمی تواند بخواند
برو
بی آنکه حتی بنویسی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عشقبازی به همین آسانی است…

که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
…رنگ زیبای خزان با روحی
…نیش زنبور عسل با نوشی
کارهمواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو،برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
وشب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 2:33 توسط هستی| |

بیقرار تو ام و در دل تنگم گله هاست ،
آه ! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آهنگ زنگ من روی موبایلت با بقیه فرق داشت،
ولی آهنگ زنگت رو موبایلم مثل بقیه بود !!
….
تو به خاطر اینکه بفهمی منم و من به خاطر اینکه فکر کنم تویی …!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عـــشــق و شــــعور و اعتبار ، کالای بازارِ کـــساد
سوداگران در شکل دوست ، بر نارفیقان شرم باد..

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تمام حجم خیالم از تو لبریز است خیالم کوچک نیست تو بزرگی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هیچ کجا
جز خواب روی بازوهای مردانه ات ،
امنیت را معنا نمیکند
برایم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اشکهایم که سرازیر میشوند……

دیری نمی پایدکه قندیل می بندد…

عجیب سرد است هوای نبودنت

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دوستی تکرار دوستت دارم نیست
دوستی فهمیدن ناگفته های کسی است که دوستش داری

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سخت ترین فعلی که برایت به سادگی صرف کردم …. عمرم بود

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
قلب کال مـن

در فصل دست های تــو می رسـد

فصـلی برای تمـــــام رؤیــاها

دستــی برای تمـــام فصل ها

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

من به زنجیر وفای تو اسیرم چه کنم
گر نیایی به خدا بی تو بمیرم چه کنم
در هوای غم عشق تو ز خود بی خبرم
که من از عشق تو محتاج و فقیرم چه کنم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی تو با تبر درختان دلم را قطع می کردی! تنها سلاح من…ان قیچی بود! که ارام ارام…خاطراتم را کوتاه می کرد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
رهایم کردی
چرا که
برهنگی ات را نجویدم
بوسه هایت را ندریدم
…و طعم گس گناه را …نچشیدم
رهایم کردی
چون؟!؟
عشق ورزیدم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ای نازنین جواب معمای من تویی

تنها چراغ روشن شبهای من تویی

وفتی دلم گرفت از انبوه ابرها

احساس آفتابی دنیای من تویی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خیلی وقته که منو ندیدی و ندیدمت

با خودت فکر نکنی که از دلم بریدمت

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

روزها میگذرند از روزی که با تو ام و من هنوز نمیدانم کدامینم، آن من سرسخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
نقش اشکهایم را ، که با آهنگ غمناک تنهایی دلم روی دیوار خانه ی دلتنگیهایم می رقصند ، می کشم ! به امید اینکه روزی با اولین باران پاییزی شسته شوند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

افسانه ها را رها کن

دوری و دوستی کدام است؟؟

فاصله هایند که عشق را می بلعند …
تو اگر نباشی……..

دیگری جایت را پر میکند!!

به همین سادگی.!!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به دلم افتاده بود که امشب حتماً
خوابت را می بینم ….. آنقدر خوشحال بودم که تا صبح خوابم نبرد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تو که رفتی دلم برایت تنگ شد

حال که آمده ای در دلم جا نمیشوی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه … غـــــریبه !

این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکد یگــرنگــــاه کنیم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

از مردم به خاطر دوست نداشتنتون انتقام نگیرید؛ نداشتن یک چیزی هیچ‌وقت گناه نیست

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی زیادی به کسی بگی دوست دارم ….خیال میکنه احساستو به حراج گذاشتی….تو حراجی هم چیز خوبی گیر آدم نمیاد…پس یه کم جلو اون زبونتو بگیر..

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آرزوهایت بلند بود
دست های من کوتاه
تو نردبان خواسته بودی
من صندلی بودم
با این همه
…فراموشم مکن
وقتی بر صندلی فرسوده ات نشسته ای
و به ماه فکر می کنی.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

از خدا نخواه که همه دنیا رابه تو بدهد , از خدا بخواه کسی را به تو بدهد که تو را به همه

دنیا ندهد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
تنهایی هایتان را پیش ‌فروش نکنید … فصل ‌اش که برسد به قیمت میخرند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

واژه هایم رنگ باران دارد وقتی از تو مینوسم

قلبم خیس دلتنگی است وچشمانم طوفانی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

چه زود با هـم بودنمان خاطره شد ….

و کاش خاطره هامان بیرنگ نشود

بیا گه گاهی به حرمت لحظاتی که با هم بودیم حتی با پیامکی هم شده نگذاریم خاطراتمان محو شوند

تنها با یک جمله

.

.

. به یادتم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بهترین روزهایت را به کسانی هدیه کن که بدترین روزها در کنارت بودند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بزرگ که می شوی
غصه هایت زودتر از خودت قد می کشند
دردهایت نیز
…غافل از آنکه لبخندهایت را
در آلبوم کودکیت جا گذاشته ای
شاید بزرگ شدن اتفاق خوبی نباشد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

انتظارت چه زیباست وقتی که لبه جاده ی دل تنگی ایستادم

وتو با شاخه گلی از بهانه های عاشقانه می ایی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

حالا فهمیدم چرا ترکم کرد و رفت
من میخواستم مالک دلش باشم
امـــا او
فقط یک مستـاجر میخواست !!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

جدا که شدیم

هر دو به
یک احساس رسیدیم

تو به “فراغــــــت”

من به “فراقــــت”

یک
حرف تفاوت که مهم نیست

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 2:32 توسط هستی| |

بـاران کـه می بـارد ؛

دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود ؛

راه می افـتم

بـدون ِ چـتـر

من بـغض می کنـم

و

آسمـان گـریـه...

 

 

گفتن از باران در تابستانی گرم و سوزان کار آسانی نیست،در شهری که دمایش از 49 گذشته اما مسئولان برای تعطیل نکردن سازمان ها گرمای هوا را نیز انکار می کنند!!!

باران با تمام زیباییش و با تمام طراوت و شادابیش نمی تواند سوز دل دلسوختگان را بکاهد و تنها مرهمی است ساعتی بروی زخم چرکین که گهگاهی دهان باز کرده و فریاد می زند،که به کدامین گناه باید سوخت،به کدامین گناه باید در زندان انسان بودن اسیر بود،مگر نامردمی ها را نمی بینید؟مگر رنگ به رنگ گشتن انسان ها را حس نمی کنید؟؟؟پس چرا آرام می مانید؟

باران ببار در گرمای امروز من ،ببار که وجودم از دمای هوا نیز بسیار جوشتر است،باران ببار بی آنکه بدانی کجا و برای که می باری،باران ببار حتی بر آن سقف های نیمه خرابه که به یک باران فرو می ریزند نیز ببار تا نگویند عادل نیستی.

باران بیا با هم باز دوباره بخوانیم به یاد دبستان  باز باران ................

کم کم با بردن نام باران و بزرگیش از گرمای امروز شهر و دیارم کنده می شوم و ساعاتی در خاطرات روزهای بارانی سوار گشته و افسوس می خورم که چگونه آن شب بارانی را تا صبح به زیر باران نماندم و از ترس سرماخوردگی به گوشه اتاقم پناه ........

کویر سوزان شهرم را به آفتاب سوزانش می سپارم و تمام گرمایش را هدیه به دل سرد آدم هایش می کنم که انگار سالهاست دلهایشان یخ بسته و نمی خواهند محبت را دیده و یا حس نمایند!!

از دیر آمدنم  گله نگیر!!

باور کن بودنم معنا نداشت به خاطر همین رفتم!!!
تا به حال شده از بودن خود دچار واهمه شوی که هستی یا ادای بودن در می آوری؟ تا به حال شده خسته از خود به دنبال راه فراری برای از خود باشی؟
من به آن لحظه به لحظه موعود به لحظه پایان در میانه راه رسیده ام،همانند در راه مانده ای که خودرویش خراب گشته و بی امید و از ناچاری تنها استارت می زند،می زند و می زند تا آن لحظه که استارت نیز ار کار می افتد،عمر استارت ماشین زندگیم رو به پایان است و هنوز در مسیر ، نگاهم به جاده است تا نکند منجی یا انسانی رد شده و ماشین فرسوده مرا تا مقصد یدک کشد اما در این مسیر پر خم و پیچ و سر بالا چه کسی حاضر است از سرعت خود کاسته و مرا یدک بکشد؟
 

 


نمی دانم چگونه اینهمه راه را آمدم،نمی دانم چگونه مسیر بین خوشختی و بدبختی را طی کردم،مانده ام  در مسیر آمدنم چرا به کوه ها به دریا و جنگل ها توجه نکردم و حال در کویر سوزان مانده ام.
نمی خواهم فازمنفی دهم و بگویم همه چیز سیاه و هست و همه چیز بد است اما می خواهم بگویم همه چیز سیاه نیست ولی خاکستریست.

براستی زندگی چیست؟

میزی برای کار...
             کاری برای تخت... 
                               تختی برای خواب... 
                                                     خوابی برای جان... 
                                                                        جانی برای مرگ... 
                                                                                        مرگی برای یاد... 
                                                                                           یادی برای سنگ...
                                                  این بود زندگی...!!
                                                “زنده یاد حسین پناهی” 

 


تا به حال فکر کرده ای که همه مشکلات جهان هستی و من و تو از کجا نشات گرفته و چرا در ناکجا آباد مغزمان دوستان بسیاری از قبل باقیمانده است؟
تا به حال فکر کرده ای که چرا هر وقت می خواهی در دلت خاکروبی کنی وخاطرات دور و دراز قدیمیت را که هم از آنها خاطره داری و هم نفرت دور بریزی ،ناگهان در زمانی که همه آنها را جارو کرده و آماده ای تا با یک خاکروب آنها را در سطل زباله ی مغزت بریزی ناگهان،یادی یا صدای تو را منع می کند؟تا به حال شده بخواهی شماره تماسی را از گوشیت برای همیشه پاک کنی و بعد در لحظه آخر پشیمان شوی؟با اینکه می دانی رفتنی رفته است و تنها یاد و خاطره ای برای تو مانده ،اما باز هم پرهیز می کنی و پیامکی را که با تمام نفرت برایت فرستاده را در فولدر شخصیت پنهان می کنی و ادای انسان های فراموشکار را در می آوری؟تا به حال شده بخواهی تمام گنجینه گذشته ات را یک جا جمع کنی و آتش نفرت بر آنها زنی و اما باز هم کبریت تنها چیزی را که می سوزاند  دستان تو باشد؟
نمی دانم چرا ما انسان ها آن زمان که باید بگذریم،نمی توانیم و وقتی که گذشتیم رهایش نمی کنیم؟اصلا چرا باید خودخواهانه کسی که ما را فراموش کرد دوست بداریم و برایش دعا کنیم که زمین خورد و یک روزی یک نگاهی،همراه با آهی برای ما کشد و افسوس گذشته را خورده و ابراز ندامت کند؟چرا باید ساختن زندگی دیگران را خرابی زندگی خود بدانیم؟مگر می شود انسانی کامل از داشته های دیگران ناراحت شود و دلیلش را عشق شکسته خورده و نرسیدن به آنچه باید می رسید بداند؟
یک خبر در یک روزنامه مرا وا داشت تا این مطلب را با تمام نفرت از جنس خودم در وبلاگم قرار دهم؟آری در روزنامه شرق خواندم،عاشقی ، معشوقه خود را که نمی خواست با او ازدواج کند ، اسید پاشی نمود و زندگی دختر را برای همیشه نابود کرد این مرد با تمام عشقش که تبدیل به نفرت گشته بود ظرف اسید را به صورت دخترک پاشید و دو چشم و گوش دخترک را  برای همیشه تاریک و کر کند و ثابت کند میان عشق و نفرت تنها یک مو جا میگیرید.
براستی اینهمه خودخواهی از کدام گوشه قلب او فوران می کند؟مگر می شود قلبی که عشق می ورزد اینگونه معشوقه اش را اسیدباران کند؟چقدر خودخواهی و غرور لازم است تا بتوان انسانی را که ادعای دو.ست داشتنش را داریم اینگونه نابود کنیم؟مطلبی را قبلا خوانده بودم که اگر گرگی جفت خود را گم نماید حتی بعد از 5 سال او را به یاد می آورد و حتی بویی از او آن عشق گذشته را بازیابی می کند؟و اما چرا ما انسان ها گاهی از گرگ ها هم بدتر می شویم؟
آخر به کدام حق؟به کدام قانون!باور کنید که نوشتن از درد دختری که روزی آتش گرفت بدون آنکه خود بخواهد و بداند،سخت و جانسوز است و مدیحه سرایی برایش کاری ناممکن است!
بیایید دوست داشتن را حق خود بدانیم نه حق دیگران و عشق را گدایی کنیم نه ظالمانه برآنکه دوستش داریم و دوستتمان ندارد شمشیر بکشیم ،دوست داشتن با زور چه لذتی دارد؟وقتی کسی تو را نخواهد اگر امروز رهایت نکند قطعا فردا به تو خیانت خواهد کرد،پس بهتر است کسی را بخواهیم که ما را بخواهد ....

رابطه بر مبنای احساس ممنوع!

به نظر من، هر کسی که نبض رابطه را در بوسه و آغوش‌ می‌بیند یا نمی‌داند نبض چیست، یا نمی‌داند رابطه چیست. نبض رابطه "ایثار" است. و رگ های رابطهاز "خودگذشتگی و صبر و بردباریست"البته آسان نخوانیدش. هر کسی بوسه را دارد. اما هر کسی ایثار و معرفت را ندارد. خرج کردن از روح و روان کجا و خرج‌کردن از جسم،جیب و دنیا کجا؟.  در یک رابطه باید تمایز قائل شوی بین طرف مقابل و دستمال کاغذی. اینطور نباشد که تا ناراحت بودی بزنی طرف را کثیف کنی. اگر بی‌محلی می‌کند،اگر آزارت می‌دهد ترکش کنی و یا  لجن‌مالش کنی. اصلاً گیرم طرف از نظر فهم و شعور در حد تو نباشد.بالاخره انسان است و تو او را برای رابطه انتخاب کرده ای. دلیل نمی‌شود که تا مشکلی پیش آمد چماغ حماقت را برداشته و بکوبی بر سرش که تو از من کمتری و یا...! شاید دلش نخواهد که از تو کمتر باشد و یا شاید دوست ندارد همیشه بر زیر چماغ باشد. بگذریم که اساساً یک عده همه را تو سری خور و کمتر از خود  می‌بینند. حتی معشوقه‌یشان را . به نظرم در وقت دلخوری‌ها سکوت و صبر از گفتن خیلی بهتر است. یک چیز دیگر هم آن‌که اساساً تمام مشکلات بشر از سوتفاهم‌هاست،از اینکه نمی‌تواند منظورش را برساند و در هر رابطه‌ای علاوه بر ایثار باید بدانی شاید این تویی که خطا فکر می‌کنی و اگر او تو را آن‌طور که دلت می‌خواهد دوست ندارد،دلیل نمی‌شود که تو را با تمام وجودش دوست نداشته باشد. مشکل بزرگ ایران و ایرانی نداشتن جنبه رابطه است تا با کسی نیستی از او متنفری و آنزمان که بوی عطری،گلی و یا خنده ای از طرف مقابل پرتاب می شود شخص فراموش می کند که هنوز شناگر ماهری نیست و چشم بسته در آب پر عمق دریای رابطه شیرجه  می زند،چند لحظه خوشی از جهش در وجودش به وجود می آید و بعد سردی آب و پر عمقی دریا تمام خوشی را به ناخوشی تبدیل می کند. نمی دانم چرا بیشتر مردها رابطه را در بوسه  و بعد از بوسه می دانند و فکر نمی کنند شخصی که روبروی آنها نشسته انسان است او نیز  عاطفه دارد و دوست دارد که دوست داشته شود.
ای کاش یاد می گرفتیم که رابطه همراه با قوانین زیبا است و رابطه بر مبنای احساس بزرگراهیست که در اول جاده اش نوشته آخر جاده مسدود است.در اینگونه بزرگراه ها هر چه بیشتر پیش می روی به انتهای بن بست نزدیک تر می شوی

اضافه یا کم مسئله اینست

هنوز هم نمی دانم هر سال  که می گذرد 

 یک سال به عمرم اضافه می شود یا یک سال از عمرم کم می شود! 

باران می بارد

قطرات زیبای باران امروز پس از ماه ها انتظار بر زمین خشک این دیار نشست و شهر دلگیر مرا دوباره تازه  کرد،کاش هنوز هم بچه بودم و دوان دوان چتر سیاه کوچولویم را از زیر خروارها خرت و پرت بیرون می آوردم و سریع به زیر باران می رفتم،و بعد از آنکه از چتر سیرمی  شدم چتر را انداخته و دهان باز به سمت آسمان  به دنبال خوردن قطره ای از باران می گشتم.
کاش بچه بودم تا بی خیال از اطرافیان و فکر  اینکه کسی دارد مرا نگاه می کند با زیرپیراهن رکابی کوچه بن بست خانه پدری را صد بار قدم می زدم و دعا می کردم اینقدر باران بیاید تا پل بزرگ کنار خانه مان پر آب شود اما یادم نمی رود آنروز ها هرچه دعا کردم باران آنقدر نیامد که حتی یک جویبار کوچک نیز در این پل جاری شود. 

 
باران برای من زندگی است کوله باری از خاطرات کودکی است باز باران با ترانه با...،یادم نمی رود پس گردنی که به خاطر بد حفظ کردن این شعر در یک روز تابستانی گرم از معلم بد اخلاق فارسی خوردم و هیچ وقت دیگر آن شعر را کامل یاد نگرفتم.
نمی دانم چرا وقتی امروز باران در کویر من بارید هیچ کس سیراب نشد،هیچ کس مثل کودکیم از آمدنش خوشحال نشد،هیچ کس جیغ نکشید و هیچ کس چتر کهنه سیاه مرا ندید.
امسال مثل خیلی از سالهای دیگر از چتر سیاه خبری نبود ، سوار بر ماشین خیابان های مسیر کارم را با برف پاکن طی نمودم و حتی چند قطره ای باران را نیز بر سرم حس نکردم،نمی دانم چرا نمی خواهم به زیر باران بروم و تمام زشتی ها و بدیهایم را با آن بشویم،می ترسم به زیر باران بروم و خاطرات زیبای کودکی در زیر آن شسته شود،می ترسم به زیر باران بروم و یادم بیاید تمام خوبی های کودکی و تمام بدیهای برزگی را.
قطرات زیبای باران هنوزم هم بوی بچگی می دهد بوی صداقت،بوی امید و نشانه ای از خدا،من که گم کرده راه گشته ام در این روز پر بار تنها در گوشه ای از محیط کار نشسته و خاطرات زیبای کودکی را دوره می کنم و به خود جرات نمی دهم لحظه ای به زیر باران رفته و عشق بازی کنم،نمی دانم چرا در کودکی هیچ گاه از زیر باران بودن سرما نخوردم اما حالا می ترسم که نکند به زیر باران بروم و فردا نتوانم کار تکراری امروز را انجام بدهم.
باز باران بی ترانه بی گو هر های فراوان می خورد .....

تو حق نداری!!

به برخی رابطه‌ها وقتی وارد شدی، از قبل باید تکلیفت را با خودت مشخص کنی و کلاهت را برای همیشه قاضی کنی، باید  حساب،‌کتابت معلوم باشد، چون دیگر جای پشیمانی و برگشتی نیست. باید مرد سفر باشی و جا نزنی باید یا علی بگویی و علی گو بروی .این گونه رابطه‌ها  مثل اتوبانند. فقط باید بگازی و به پشت سرت هم نگاه نکنی،آیینه ها را بکشنی و تنها به جلو نگاه کنی و با خود هی تکراری کنی راه برگشتی نیست. یادت باشد که وقتی با کسی عهد بستی و همسفر شدی، مسوول تمام عواطف و احساسات او تویی و  تو دیگر فقط مال ِخودت نیستی. ممکن است یکنفر تنها دلیل خوشی تو نباشد اما تو شاید تنها دلیل و دلخوشی یک‌نفر برای زندگی باشی. تو شاید حتی تنها بهانه‌ی لبخند یکی باشی.یادت نرود تو خودت  با خودخواهی خواستی این بهانه و دلخوشی باشی،پس حق نداری آن را پس بگیری. یادت باشد اگر هوس برگشت کردی و در جاده دنده‌عقب گرفتی هر لحظه منتظر باشد تصادفی پیش بیاید و اولین کسی که ضربه اش را می خورد همسفرت هست و بس. یادت باشد که وقتی با کسی سوار بر کشتی زندگی شدی، حق نداری زیر پایت را سوراخ کنی و بگویی به خودم مربوط است! به همسفرت فکر کن. به اینکه تمام دنیایش در چشمان تو خلاصه می گردد،به اینکه اگر نباشی او نیز نیست
پس  اگر هنوز هم فکر می‌کنی که هنوز هم تنها بهانه و دلخوشی‌اش تویی، لبخند بزن و خودت را به موج‌های زندگی بسپار و از طوفانی شدن مسیر نهراس زیرا حرفه ای بودن ناخدا در طوفان مشخص می گردد پس ای نا خدای روزهای بارانی و پر موج کشتی ات را به خدا بسپار واز موج های بلند نترس که سنگ بلند نشانه نزدن است

من نمی فهمم!!!

یک دسته از آدم‌ها را نمی‌فهمم! آدم‌هایی که تا محبت نکنی محبت نمی‌کنند، تا دوستشان نداری دوستت نمی‌دارند، تا مهربانی نکنی مهربانی نمی‌کنند، تا سلام نکنی سلامت نمی‌کنند، تا تو سراغشان را نگیری سراغت را نمی‌گیرند و ... ! آدم‌های شرطی را می‌گویم. شرطی بودن به گمانم رگه‌هایش از منفعت‌طلبی نشأت می‌گیرد! از خودخواهی. به راستی چه می‌شد اگر کسی را به خاطر خودش دوست می‌داشتیم؟ به خاطر آن‌چه هست نه آن‌چه می‌خواهیم باشد. به خاطر خودش نه به خاطر خودخواهی‌مان. چه می‌شد اگر گاهی هم بی‌بهانه آدم‌ها را دوست می‌داشتیم و بی‌بهانه به آن‌ها لبخند می‌زدیم؟ این مورد به خصوص در روابط عاشقانه رنگ و بوی جدی‌تری دارد. گاهی لازم دارد او هی تلخی کند و تو هی مهربانی کنی.او هی بغض کند،هی بهانه بیاورد،اخم کند و تو هی لبخند بزنی.او هی غصه‌اش باشد و تو هی دلداری‌اش دهی.به گمانم عیار دوست‌داشتن آدم‌ها را می‌شود در برخورد آن‌ها با تلخی‌های خودت سنجید...
خسته شدم از کار  بی وقفه ای که تنها مزد و پاداشش حقوق آخر ماهست و انسان لطف هایش به نام وظیفه نوشته می شود،خسته شدم از انسان هایی که ادای خوب بودن را در می آورند در صورتیکه از بد کمی بدترند. 

 


گوسفند بودن در میان گرگانی که هروز گرگ تر می شوند و هر روز با خوردن گوسفندی همچون من خونخوار تر می شوند ناممکن و امکان ناپذیر است.
در قسمت و تقدیر می خواهم پاک باشم و پاک زندگی کنم،در گذر روزگار می خواهم با خوب بودن ثابت کنم که می شود خوب بود،اما به چه قیمت؟
دوست دارم یک صبح زمستانی که از خواب ناز برمی خیزم تمام وابستگی های دنیایی را پاره کرده،موبایلم را خاموش نموده و مسیری دیگر بروم اما نمی شود.
روزگار آنچنان به من چسبیده که طاقت کندم نیست،جرات بودنم نیست و توان رفتنم نیست.
می گویند آنچه بدت می آید روزی به سرت می آید و من آن بر سرم آمد که روزی متنفر بودم،از سکون و سکوت بی زار بودم و تمام ادعایم آزاد بودن و رهایی بود.
حال در محلی کار می کنم که به تمام افرادش وابسته گشته ام و می ترسم اگر بروم تمام کارهایم و نهالی که کاشته ام با کوچک ترین بادی فرو نیشند می ترسم بزرگ شدن این درخت نحیف امروز را نبینم و تبر بی رحم هیزم شکن زمانه ساقه نهالم را بشکند و تمام زحمت هایم به فنا رود.
اما از ماندن هم خسته گشته ام و می خواهم بروم به دور به ناکجا آباد  به همه جا و هیچ جا
مطمئن باش طول نمی کشد روزی را که صندلی پر دردسر ریاست را رها کرده و همچون برگ خشکیده پرواز کنم،باور کن به صندلی و میز وابسته نگشته ام زیرا از روز ازل بی صندلی بوده ام و حال نیز خواهم بود.
می دانم که رفتنم برای بسیاری زیبا و برای اندکی دردآور است و من به افتخار بسیاری که از نبودنم شاد می شوند غم اندکی را به جان می خرم و از خدا می خواهم که این نهال نو پایم  با تمام خوبی ها و پتانسیل های خود هر روز بهتر از دیروز شود و این نیز افتخاری باشد برای منی که یک روز خواستم تغییر دهم.اما تغییر کرده ام ثانیه های آخر فرا رسید

 

امشب شبی است به بلندی آسمان،تنها چند ثانیه بیشتر ،نمادی برای با هم بودن و با هم ماندن  در کنار هم بدون فریاد تنها با یک لبخند!!و اگر حتی فریادی نیز بود فریاد بی هم هرگز

نمی دانم من نیز مثل دیگران و سیاستمداران دچار توهم و شعارزدگی گشته ام و یا نه این مرام و منش ایرانی است که گاهی در لحظه انسان را بی خیال از مشکلات به زیبا نگاشتن مجبور می کند،به احترام ایران و ایرانی امشب را تا صبح نمی خوابم و فراموش می کنم تمام بدی های پائیز را و به زمستان سلام می کنم ،سلامی به گرمی قلب هر یلدایی که این گرما تا تمام یخ های وجود زمستان را آب کند و و جویبارهای محبت از خزر تا خلیج فارس امتداد یابد.

پاییز مهربان و زرد تو و تمام زردیت را به سفیدی زمستان می سپارم و در شبی که زمان وداع من  و توست به ستاره ها نگاه می کنم ،و در این ظلمات شب پرستان میان اینهمه ستاره که هر روز به مرگشان نزدیک تر می شوند تنها خیره به اسمان  نگاه می کنم آنقدر خیره می شوم تا نکند دل بزرگ آسمان برایم به رحم بیایدتا قطراتی از بران خویش را برای من و تو  فرود فرستند تا شب یلداییمان را  یلدایی تر نماید.

امشب سرود مستی از جای جای ایران سرفراز به گوش می رسد صدای آزادی از تهران صدای حافظ از شیراز صدای فردوسی صدای کوروش،صدای داریوش،صدای مولوی،صدای دار و سربداران صدای فرخ صدای رستم ...

همه در کنار هم بدون  یارانه ،یلدایی دیگر را جشن می گیریم و فراموش می کنیم هندوانه کیلیویی 800 تومان است و آجیل و انار برای سالهای متوالی از یلدا جدا خواهد شد،بدون هنوانه و انار و آجیل  در کنار هم می نشینیم و از خاطراتی که امروز برایمان افسانه گشته سخن می گوییم.

خداحافظ پاییز،خداحافظ روزهای نیمه سرد،خداحافظ برگ های مرده،برگهای زنده دیروز و مرده امروز ما نیز همچون شما مردگانیم که برای مرگمان جشن می گیرند و یلدا به پا می کنن.اما ما امشب با چراغ برای دفن شما آمده ایم،خوشبحالتان که با چراغ می میرید نه در سکوت و  نه در خفا

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 2:28 توسط هستی| |
عروس و داماد های عاشق
باران كه مي بارد تو مي آيي            باران گل، باران نيلوفر                    
    باران مهر و ماه و آئينه               باران شعر و شبنم و شبدر      


باران كه مي بارد تو در راهي            از دشت شب تا باغ بيداري
از عطر عشق و آشتي لبريز             با ابر و آب و آسمان جاري


غم مي گريزد، غصه مي سوزد        شب مي گدازد، سايه مي ميرد
تا عطرِ آهنگ تو مي رقصد              تا شعر باران تو مي گيرد


از لحظه هاي تشنه ي بيدار             تا روزهاي بي تو باراني
غم مي كشد ما را و مي بيني         دل مي كشد ما را تو مي داني
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 2:22 توسط هستی| |
www.roodebor.con

روز دختر مبارک.. امیدوارم مثل حنا با مسولیت..مثه کزت صبور.. مثه ممول مهربون.. مثه جودی شاد و سر زنده و مثل سیندرلا خوشبخت باشی

روز دختر  رو بهت تبریک میگم امیدوارم سال دیگه مشمول این اس ام اس نباشی و از ترشیدگی در بیایی

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 2:17 توسط هستی| |

هر روز كه ميگذره احساسم به تو بيشتر ميشه

دل تنگتر از قبل ميشه

عشقم به تو عميقتر ميشه

هر روز لحظه ها را با يادت سر ميكنم

به دور از تو بودن عادت ميكنم

تنهايي را بيشتر

 عکس عاشقانه | تصویر عاشقانه | عکس لاو| تصویر لاو | تصویر عاشقانه |  تصویر عشقولانه|  عکس عشقولانه |  قلب عاشق | قلب عاشقانه | قلب های زیبای عاشقانه | تصاویر زیبای عاشقانه| عکس زیبای عاشقانه | تصاویر زیبا و دیدنی عاشقانه برای دسکتاپ|  عکس های عاشقانه و زیبای عاشقانه| عکس های زیبا و قشنگ عشقولانه برای دسکتاپ| گل های زیبای عاشقانه| عکس قلب,طرح قلب |  طرح لاو |  عکس برای طراحی عاشقانه | تصاویر برای طراحی عاشقانه|  عکس های جالب و زیبای عاشقانه| عکس های زیبا و جالب عاشقانه و دیدنی قلبها |  قلبهای عاشقانه ی زیبا|  تصاویر زیبای قلب ها برای بک گراند و تصویر زمینه

 باور ميكنم

هر روز ترسم بيشتر ميشه

ترس از بازيهاي زمونه

ترس از دست دادن تو

ترس از دل شكستن

ترس از جدا شدن

كاش هميشه منو تو عاشق هم باشيم

كاش يه روزي  مال هم بشيم

كاش هيچ حسودي عشق ما رو چشم نزنه

و نخواد بين ما جدايي بندازه

كاش همه عاشقا مال هم بشن

همه عاشقا با عشقشون خوش باشن...

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 2:16 توسط هستی| |
گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم

گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم
گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند
گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم

------------------------------

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 2:11 توسط هستی| |
 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 0:12 توسط هستی| |
عشق عشق یعنی خلوت و راز و نیاز
عشق یعنی محبت و سوز و گداز
عشق یعنی سوز بی ماوای ساز
عشق یعنی نغمه ای از روی ناز
عشق یعنی کوی ایمان و امید
عشق یعنی یک بغل یاس سپید
عشق یعنی یک ترنم از یه یار
عشق یعنی سبزی باغ و بهار
عشق یعنی لحظه دیدار یار
عشق یعنی انتهای انتظار
عشق یعنی وعده بوس و کنار
عشق یعنی یک تبسم بر لب زیبای یار
عشق یعنی حس نرم اطلسی
عشق یعنی با خدا در بی کسی
عشق یعنی همکلام بی صدا
عشق یعنی بی نهایت تا خدا
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در اویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن
عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی یک تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر
عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی زندگی را بندگی
عشق یعنی بندگ آزادگی

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 23:29 توسط هستی| |
قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت